عباس اقبال آشتيانى
180
تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )
بعلاوه با يكديگر نيز دشمنى مىكردند و هريك مصمم بر زمين زدن ديگرى بودند ، از اين جماعت آنكه بيشتر طرف اعتماد خليفهء سادهلوح شمرده مىشد مجاهد الدين يعنى دواتدار صغير بود . از قضا او جمعى از رنود و اوباش را دور خود جمع كرده و مصمم شد كه المستعصم را خلع نموده ديگرى را از خاندان عباسى بجاى او بنشاند . ابن العلقمى واقعه را به خليفه گوشزد كرد ولى خليفهء بىمغز بجاى دفع دشمن او را خواسته نصيحت داد و عفو نمود . دواتدار صغير از ابن العلقمى پيش خليفه بد گفت و از راه داشتن او با هولاگو شرحى تقرير كرد . عاقبت چون دواتدار از خيال خود دست برنداشت و روز به روز بر جمعيت و اطرافيان او افزوده مىشد خليفه به خيال دفع او افتاده و فتنه در بغداد ظاهر گرديد . مردم بغداد كه از شيعه و سنى و عيسوى مركب بودند و بر سر عقايد دينى با يكديگر اختلافات دائمى داشتند در باب امور ملكى و سياسى با هم اختلاف مسلك پيدا كردند و كار اين گونه مباينتها بنزاع داخلى بين مردم بغداد كشيد . مخصوصا چون اولياى امور ملكى نيز با هم صفائى نداشتند آتش اين دشمنيها را دامن مىزدند . خليفه هم از بس سادهلوح و بىاراده بود به همه به چشم نيكبينى و خدمتگزارى مىنگريست و هرگونه اقدامى را كه از طرف هريك از وزراء و عمّال مىشد بيشتر حمل به خيرخواهى و دولت دوستى او مىكرد . بعد از قيام دواتدار صغير بر خليفه ، المستعصم بمدد صاحبديوان خود فتنه را خواباند و به خط خويش مكتوبى بدواتدار نوشته او را امان داد و گفت كه آنچه در حق او بعرض رساندهاند افترا است بعد او را به خدمت خود خواند و خلعت داد و استمالت كرد . ما بين اين دواتدار و وزير خليفه مؤيد الدين بن العلقمى چنان كه پيش هم گفتيم سابقهء دشمنى وجود داشت و غالبا اين دو نفر از يكديگر نزد خليفه سعايت مىكردند . در اواخر عهد المستعصم يعنى در سال 650 در بغداد بين شيعه و سنى جنگ بروز كرد . خليفه پسر بزرگ خود ابو بكر را مأمور دفع فتنه نمود و ابو بكر سكنهء شيعىمذهب محلهء كرخ بغداد و مشهد امام موسى بن جعفر را بباد غارت داده مرتكب فجايع كثير شد و قتل و غارت و فحشا را از حد گذراند . اين كيفيت عموم شيعىمذهبان بغداد را به شدت از خليفه و بنى عباس متنفر كرد و مؤيد الدين بن العلقمى نيز كه شيعه بود از اين واقعه ملول و متألم شد .